به سرم زده است.

.

.

.
حالا دیگر وقتش بود. وقت باز کردن درها و خط زدن کارهای توی تقویم. نوشته‌های رنگ و رو رفته‌ و خودکار خورده‌ی لای برگه‌های قدیمی تقویم، برگه‌های زرد و ضخیم. وقت فرستادن رزومه برای انتشاراتی‌ها، وقت اتو کردن مقنعه‌های نو، وقت چیدن کتاب‌ها به ترتیب الفبا، وقت مالیدن شبانه کرم ضد چروک به دور چشم، وقت دست کشیدن روی طاقه‌های حریر، گلدارها، پرنده‌ای‌ها، سبزها و طلایی‌ها و تصمیم گرفتن. وقت فرستادن اس‌ام‌اس «دلم برات تنگ شده، یادته با هم شهرزاد نگاه می‌کردیم؟». 

روی چمن پارک دراز کشیده بودم و فکر می‌کردم دقیقا وقتش شده است. برگه‌های تقویمم در طول زمان ضخیم شده‌اند، زرد شده‌اند، انگار دست خورده‌اند، برای انتشاراتی آقای رضوی، نمونه فرستاده‌ام، کتاب‌هام روی زمین پخش شده‌اند منتظر اره‌ی برقی که چوب را ببرد، چیزی کم بود، چیزی هنوز کم است

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s