از مسئول خوابگاه پرسیده بودم تا کی می‌توانم بیرون بمانم؟

مقنعه‌اش را جلو کشیده بود و از زیر عینکش گفته بود «دو ساعت بعد از اذان مغرب», گفته بود بعد از اذان دیگر مسئولیت هر اتفاقی که بیفتد با خودم است. قبول کردم، تعهدنامه کاغذی را امضا کردم، دویدم به راهرو و پشت تلفن با ذوق گفتم «بلیط‌ها رو بخر٬ میام».

مسئولیت همه اتفاق‌های بعد از غروب آفتاب را هم پذیرفتم، درست وسط کنسرت، دستم را از دستش کشیدم بیرون. اتفاقی شبیه شهود، یا وحی یا هر اسمی که دارد، هر اتفاقی که می‌توانست برای یک بیست ساله‌ی عاشق بیفتد. دستم را از دستش جدا کردم و ادامه موسیقی را شنیدم، انگار دیگر مجبور نبودم محکم فشارش بدهم. رها  و غمگین، چهره‌ در هم کشیدیم و به صحنه نگاه کردیم و پایان انگار شروع شد.فکر کردم چه عشق بدآهنگی، چه انتخاب بدی برای دو ساعت بعد از غروب آفتاب بهار.

بعد دست‌هایم را خالی کردم، سرم را از شک، دلم را از عشق زوری و کیف‌های بزرگم را از دستمال کاغذی و اشک. خالی خالی تا امروز.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s