.کبود

مسئول کتابخانه دانشگاه، زنی بود میانسال و چاق که گاهی خیلی خوش‌اخلاق بود. اول‌ها، نمی‌دانستیم دقیقا به او چه بگوییم، «مدیر»؟ «کتابدار»؟ هیچ نمی‌دانستیم. اسمش بین ما، مسئول کتابخانه بود، نه مدیریت می‌کرد و نه کتابداری، به ترتیب و طبقه‌بندی کتاب‌ها وارد نبود و از کامپیوترهای تقریبا همیشه خراب هم سر در نمی‌آورد. اسمش بین ما «مسئول کتابخانه» بود. 

وقت‌هایی که خوش‌اخلاق بود، وقت‌هایی بود که نمی‌ترسید سرما بخورد. تا جایی که ما و دانشجوهای سال‌های بالاتر و پایین‌تر از ما می‌دانستیم، همیشه سرما خورده بود، یا داشت سرما می‌خورد، یا می‌ترسید سرما بخورد. روز اولی که برای ثبت نام کتابخانه دیدمش، در پاییز نود و یک، سرما خورده بود، روز آخر هم، آذر نود و پنج که برای جمع کردن امضاهای فارغ‌التحصیلی‌ام دیدمش، باز سرما خورده بود، من هم وضعم بدتر از او بود. با چشم‌های قرمز و صدای گرفته و گلوی پردرد، کیفم را به زور توی کمدهای پشت در اتوماتیک چپاندم و رفتم داخل. کتابخانه بوی برگ خیس و چای گیاهی می‌داد، انگار تمام کسانی که داشتند آن تو درس می‎‌خواندند، یک قوری هزار لیتری چای دم کرده بودند. خانم مسئول کتابخانه پشت میزش نشسته بود، شال ضخیمی دور گردنش پیچیده بود و عطسه می‌کرد و از بشقاب ملامین گردی شلغم خام می‌خورد. رفتم جلو و چند ثانیه صبر کردم تا قرچ قرچ شلغم‌ها تمام شود و بگوید «جانم؟». گفتم که آمده‌ام امضا جمع کنم. دستمال مرطوبی از کیفش درآورد، خودکار را با دستمال گرفت و دستش را دراز کرد.

«بیا بگیر. مراقب باش سرما خوردی. من حساسم.»

امضاهایم را کرد. مهر سبز رنگ دانشگاه را کوباند روی برگه و من رفتم و کم‌تر از یک هفته بعد، فارغ‌التحصیل شده بود. تقریبا.

***

آن روز، یازدهم دی نود و سه بود. پشت صندلی کتابخانه نشسته بودم. مغزم روی صفحه بود و دلم کتانی‌های سفیدش را می‌کشاند از دانشگاه بیرون. بیرون و دور. دورِ دور. از سرپایینی ِ دانشجو می‌دوید پایین، از بین ماشین‌ها جاخالی می‌داد و می‌رفت می‌رسید زیر پل. دورتر و دورتر.

سر چرخاندم و سقفِ کتابخانه را نگاه کردم که چکه می‌کرد. چند مرد قد بلند از تاسیسات، با بی‌سیم و سطل این طرف و آن طرف می‌دویدند و بی‌صدا، طوری که تمرکز کسی به هم نخورد، با هم حرف می‌زدند. چشم و ابرو می‌آمدند، از سوراخ روی سقف هم هی آب می‌چکید روی صورت‌هایشان. خانم مسئول کتابخانه شلغم می‌خورد و ده دقیقه یک بار می‌گفت «هیسسس» و بچه‌ها ساکت می‌شدند. باز سر چرخاندم و « لنفوسل ها ضایعات کیستی هستند که اغلب حداقل 3 تا 4 هفته پس از لنف آدنکتومی لگنی یا پشت صفاقی برای بیماری های اورولوژیک یا زنانه یا بعد از پیوند کلیه رخ می دهد»، با مداد روی کتابم دایره کشیدم. چند لحظه صبر کردم، یک بار دیگر لنفوسل‌ها را برای خودم تکرار کردم و دایره را تبدیل کردم به شش ضلعی. بعد اطرافش را گل کشیدم، بعد یک شش ضلعی دیگر، درست پایینش. علی از ته میز چشم و ابرویش را رو به کارگرها کج کرد، یعنی «کی می‌خواهند بروند؟»، آه کشیدم و باز چشم دوختم به کتاب: « آبسه ی عضله مازویی اصلی در جهان غرب بسیار نادر است، اما ممکن است در سایر نقاط جهان مانند کشورهای در حال رشد شیوعی %20 ای داشته باشد». دوست نداشتم امتحان آناتومی داشته باشم، یا در کتابخانه‌ای که سقفش چکه می‌کرد، از سرما تا شده باشم و از چشم‌هام تند تند آب بیاید و تنهایی درس بخوانم. دلم می‌خواست هوا گرم و آفتابی باشد، امتحان نداشته باشم، لنفوسل‌ها و شکستگی‌ها توی سرم، میان شش ضلعی‌ها و گل و بته‌ها نچرخند، در اتاقم یا پشتِ در سالن سینما، منتظر شروع فیلم باشم، کسی را هم داشته باشم که به او بگویم «چه خوب که امتحان نداریم!». چشم‌هایم را از سر میز به انتهایش آوردم. علی، سارا و مریم چنان خوشحال بودند که انگار دلشان غیر از کتابخانه‌ی سرد و نمناک دانشگاه که احتمالا تا چند ساعت دیگر تبدیل می‌شد به استخر، جایی را نمی‌خواست.

 ساعت داشت یازده می‌شد. رعد و برق بلندی زد و همه از جا پریدند، کتابخانه در تاریکی فرو رفت. خانم مسئول کتابخانه از روی صندلی بلند شد، علی کتابش را بست، سارا و مریم جیغ کوتاهی کشیدند. برق رفته بود و صدایِ جیز جیزِ بلندی از سیم‌های پشت کامپیوترها می‌‌آمد. همه داشتند حرف می‌زدند که یکی از کارگرها گفت: «از کتابخونه برید بیرون، حواستون پاشه پا روی سیم‌ها نذارید». سوراخ روی سقف انگار شده بود دوش، آب می‌ریخت و آب می‌ریخت و آب می‌ریخت. هوا سردِ سرد ِ سرد بود. خانم مسئول کتابخانه، چراغ قوه را صاف انداخت روی میز ما. به ما گفت بلند شوید بروید بیرون، باید تخلیه کنیم. پاهای من با کتانی‌های سفید، پاهای مریم با کفش‌های پاشنه‌دار سیاهش، پاهای سارا و علی هم با چکمه، راه افتادند به سوی در. کیفم را برداشتم و به سقف نگاه کردم که انگار پر از شش ضلعی‌های کبود با گل و بته‌های بنفش و سیاه بود، کبودِ کبود. کتابخانه پنجره داشت، اما تاریک تاریک شده بود، آسمان سیاه بود.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s