لحظه‌ی دویدن و رقص فراره…

به خودم در خواب حسودی می‌کردم. خواب بودم و توی خواب می‌دانستم وقتی بیدار شوم دیگر هیچ چیز این طور که هست، نخواهد ماند. در راهِ از چمن فرش شده‌ی منتهی به در خانه، با او قدم می‌زدم و او هیچکس از کسانی که می شناختم نبود، حتی از کسانی که با آن‌ها سلام علیک کوتاهی هم داشتم نبود. می‌دانستم کیست اما نمی‌شناختمش. قدم می‌زدیم و می‌رفتیم به سمت خانه ما، راه کش می‌آمد و طولانی می‌شد و ما به خانه نمی‌رسیدیم. داشت غروب می‌شد و غروبِ خوابم شبیه غروب‌های کودکی‌ام بود. می‌دانستم دارم خواب می‌بینم و دستش را محکم گرفته بودم و چنان آرامشی داشتم که تصور نمی‌کردم هیچوقت بتواند تمام شود، آرامشم انگار لایه نازکی از ابر بود که نه تا می‌شد، نه شکسته می‌شد و نه از بین می‌رفت، فقط بود، تا ابد آن جا بود و هیچ کس و هیچ چیز نمی‌توانست از من بگیردش. دستش را محکم گرفته بودم و همراهم می‌بردمش به سوی پرچین های شکوفه‌پوش.

در آن چند دقیقه، هیچ خیابانی نبود که به قدر خیابان باریک و کوچکمان، بخواهم آن جا باشم، هیچ کسی را قدر او نمی خواستم و هیچ شهر بزرگی، هیچ پایتخت هنری، هیچ مشرق زمینِ خوش آب و رنگ و هیچ مغرب زمینِ پیشرویی نبود که به قدر شهر کوچکم، آن شهری که دستش را در آن محکم گرفته بودم بخواهمشان. فقط می‌رفتیم و می‌رفتیم و زمان مثل خط ادامه داری، خودش را در اختیارم قرار داده بود و بعد، دنگ! بیداری
از غروب نرم و ابرِ آرامشم پرت شدم به نور تیزِ دم صبح و از غصه چشم‌هایم پر از اشک شدند، ابرِ نرم کوچکم پاره شد و تکه تکه ریخت روی سرم و از چشم هام پایین آمد.

Advertisements

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s